همه چیز از آذر ماه سال ۱۳۹۴ شروع شد که سفری گروهی به آفریقا برگزار کرده بودم. در مسیر یکی از پارک های ملی در تانزانیا ، به درخواست یکی از همسفران توقفی برای دیدن منظره ی کیلیمانجارو از دور کردیم،اما آسمان ابری مانع شد.


صدای یکی از همسفران که رو به کوه فریاد زد: “برمی گردیم” ، آتشی در کوره ی همیشگی درون من برای رفتن و دیدن روشن کرد….

حالا من کمتر از یک سال بعد در تیر ماه ۱۳۹۵ همراه گروه کوچکی به قصد صعود بام آفریقا در شهر آروشا بودم.

قله کلیمانجارو، با سه مخروط آتشفشانی کیبو، ماونزی و شیرا بلندترین کوه آفریقا است. این کوه با ارتفاع ۴۹۰۰ متر از دامنه و ۵۸۹۵ متر از سطح دریا، آتشفشانی نیمه خاموش در کشور تانزانیا و در مرز این کشور با کنیا قرار دارد. این کوه جزو قلل هفتگانه دنیا به شمار می‌رود.


روز اول

صبح با زنگ موبایلم بیدار شدم و از نگاهی به بیرون انداختم. لیدر محلی به همراه باربرها و آشپز مشغول بار زدن ماشین بودند. چند دقیقه بعد همگی کوله ها را روی باربند بستیم و راهی شدیم.

مسیر های مختلفی برای صعود به قله وجود دارد یه آسان ترین راه “مارانگو” یا به قول محلی ها کوکاکولاست. در این مسیر زمان صعود سه روز و برای برگشت دو روز است.

بار برها مشغول تقسیم بار شدند و توسط مامور های پارک تجهیزات و وزن بار آنها چک شد تا کسی با داشتن تجهیزات نامناسب یا بار اضافی جان خود را به خطر نیاندازد. معمولا در همه جای دنیا جان انسان به هرچیزی اولویت دارد!

همراه داشتن بطری آب پلاستیکی ممنوع است و هیچ گونه رستورانی در کمپ ها وجود ندارد. باربرهای تمامی مایحتاج این چند روز و حتی اجاق آشپزی هم باید حمل کنند و فقط مکانی برای آشپزی به گروه‌ها داده می‌شود . بدین سان همه چیز به بالا آورده و برگردادنده می شود تا کمترین آسیبی به محیط زیست وارد نشود و نیز برای نفرات زیادی اشتغال زایی شود.

مسیر روز اول کاملا جنگلی و صدای پرندگان موسیقی همراهمان بود

در تمام روزهای صعود  شعار POLE  POLE را از هر آفریقایی می شد شنید. یک چیزی شبیه آهسته و پیوسته خودمان.

نزدیک ظهر بود که از دور کلبه های چوبی زیبایی نمایان شد، بابر ها زود تر از ما رسیده بودند و آب گرم برای شستشو ، نوشیدنی و غذا منتظر ما بود. اتاق های چوبی چهار تخته با تشک ، بدون پتو و یک لامپ کوچک خورشیدی به ساده ترین شکل ممکن اقامتگاه ما بود.


روز دوم


روز سوم

روز سوم مسیر کاملا خشک بود و تاثیرات ارتفاع کم کم در بعضی از افراد قابل مشاهده بود.  از این نقطه به بعد منبع آبی وجود ندارد و باربرها مجبور به حمل آب نیز هستند. ظهر به پناهگاه سوم رسیدیم و بعد از صرف ناهار که البته در آن ارتفاع  چیزی غیر از سوپی رقیق ، مقوی و بد رنگ ،از گلوی انسان پایین نمی رود. طبق برنامه باید تا ساعت ۱۲ شب می خوابیدیم.

اما تلاش برای خوابیدن در آن شرایط از تلاش برای صعود به اورست هم دشوار تر بود…

نیمه شب با چراغ های پیشانی و زمزه ی نوای لیدرهای محلی  از مسیری پر شیب راهی قله شدیم.

نمی دانم چگونه وصف کنم لحظه ی پا گذاشتن به بالای این آتشفشان نیمه خاموش را. یخچال های دائمی و ابرهایی که تمام اطراف ما را پوشانده بود. صدای نفس نفس خودم تنها چیزی بود که به گوشم می رسید. بیشتر از دو ساعت در ارتفاع بالای پنج هزار متر در اطراف دهانه اصلی حرکت می کردیم تا به قله اصلی برسیم.

و سرانجام بام آفریقا نمایان شد….

تمام لحظات آخر صعود درگیر فرو دادن بغضم و نریختن اشکم بودم ، که با دیدن شکرگزاری یکی از همسفران زحماتم به باد رفت. همان دوستی که فریادش برای دیدن کیلیمانجارو در ذهنم حک شد و ما را به آنجا رساند. اشک شوق می ریخت و از من برای برآورده شدن آرزویش تشکر می کرد. گلوی بسته امانم نداد که بگویم ، نه من و نه هیچ کس دیگری جز اراده و تک تک قدم هایش، نمی‌توانست رویایش را به واقعیتی شیرین تبدیل کند.

زندگی را باید زندگی کرد،آن طورکه دلت می گوید